ترنمترنم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

👧 ..ترنم بهاری.. 👧

تعیین وقت زایمان

دختر گلم سلام....  روز 20 اسفند آخرین ملاقات من با خانوم دکتر عارفی بود... اونروز قرار بود زمان زایمان من مشخص بشه... میدونی از کی منتظر این روز بودم؟؟! از همون روزی که فهمیدم تو دل مامانی...از همون روز دوست داشتم زودتر ببینمت و بغلت کنم....یعنی تو شبیه کی میشی عزیزم؟؟! مامان یا بابا؟؟؟ شبیه هر کسی باشی مهم نیست...فقط سلامتیت رو از خدای بزرگ میخوام... خانوم دکتر وقت سزارین رو برای 6فروردین گذاشت...قرار شد 6صبح ناشتا اونجا باشم.. راستش رو بخوای بگی نگی یکم استرس داشتم...آخه من تا حالا یه شبم بیمارستان بستری نبودم...تا حالا جراحی نکرده بودم...نمیدونستم چی انتظارم رو میکشه... درسته که از خیلی...
30 تير 1394

اسفند 93

سلام قشنگم.. میخوام از روزهای پایانی زندگی دو نفره بنویسم... روزها و ماه ها پشت سر هم میرفتن و من هر روز به تو دختر نازم نزدیکتر میشدم... روزهای آخر سال هم رسید و طبق معمول سال های قبل خونه تکونی عید شروع شد . البته امسال یه فرقی با سال های قبل داشت ها... فرقش این بود که بنده بخاطر شرایط خاص در خونه تکونی نقشی نداشتم و زحمت همه کارها گردن مامان جونی و بابا بود عزیزم. . دست جفتشون درد نکنه...بنده هم با دختر کوچولوم روزهای آخر سفرمون رو در حال استراحت بودیم که یه وقت به خانوم خانوم ها بد نگذره و هوس زودتر اومدن به سرش نزنه.... مخصوصا تو روزهای آخر سال که من کل دغدغم این بود که شما بعد از تحویل سال بدنیا بیای......
30 تير 1394

سیسمونی دخترم

  بعد از اینکه جنسیت  شما معلوم شد بدو بدو رفتیم سراغ سیسمونی... اونقدر واسه خریدش ذوق داشتم که نگو...از همین جا از مامان جون و بابا جونم تشکر میکنم که اینهمه زحمت کشیدن... دستشون درد نکنه... تو این پست عکس اتاق خوشگلت رو میزارم عزیزم..   در اینجا لازم میدونم که بگم نمدی های اتاقت کاره مامانه و براش حسابی زحمت کشیده...اونم تو دوران بارداری و با اون وضعیت... در ضمن بافتنی ها هم کار مامان جونی هستش...خیلی زحمت کشیده براشون...دست مامان گلم درد نکنه... بریم سراغ عکس ها.. ..                             ...
29 تير 1394

دخمل خانوم بودی شما؟!!!

عزیزم ! مامان چند وقتی بود که دنبال یه دکتر خوب می‌گشت که دوران بارداری برای چکاب ماهیانه بره پیشش...بعد از تحقیقات زیاد و پرس و جو های متمادی به پیشنهاد دوست مامان جون (مامان مامان) خانم دکتر سیده سهیلا عارفی رو انتخاب کردیم....آخه برادر دوست مامان جون تو بیمارستان بهمن پزشک کودکانه...ایشون از خانوم دکتر خیلی تعریف کردن و واقعا هم تعریف کردنی بودن خانوم دکتر.... دکتری بسیار حاذق با قدرت تشخیص فوق العاده!! از اونجایی که خانوم دکتر سرشون خیلی شلوغ بود وقتی من با  مطب تماس گرفتم منشی ایشون برای 2ماه بعد برام وقت گذاشت...یعنی دقیقا 9 آبان ماه که من تو ماه 5بودم... یکم دیر بود ولی خوب چاره ای هم نداشتیم..من تا قب...
29 تير 1394

بهترین کادوی تولد مامان

خوووب ! میخوام از روزی بگم که مامان و بابا از وجود نازنینت با خبر شدن... روز 5مرداد سال 93 من با دادن آزمایش بتا متوجه حضور یه مهمون کوچولو تو دلم شدم...یه مهمون که قرار بود نه ماه میزبانش باشم... 5مرداد رفتم آزمایشگاه سر خیابون و آز خون دادم... ساعت 8/5صبح رفتم.و آزمایش رو دادم و گفتن بعد از ظهر جواب آماده میشه..دل تو دلم نبود.. اومدم خونه و بیصبرانه منتظر بعدازظهر بودم... یه حس مبهم بهم میگفت که دارم مامان میشم..ولی از طرفی هم تا  جواب آز مثبت نمیشد نمیتونستم باور کنم.. بالاخره ساعت شد 1و من بدو بدو تا آزمایشگاه رفتم...یکم نشستم تا ج آماده شد... دل تو دلم نبود . جواب رو بهم دادن..روبه روی عدد بتا نوشته...
28 تير 1394

سلام عشقم

سلام دختر قشنگم. . بالاخره مامان تنبل دست به کار شد و این وبلاگ رو واسه شما درست کرد عزیزم... دخترم الان که دارم برات مینویسم شما 3ماه و 22 روز سن داری. دوست داشتم وبلاگت رو از همون روزی که چشمای قشنگت رو به این دنیا باز کردی شروع به نوشتن کنم..ولی نشد...حالا با تاخیر چند ماهه از من قبول کن عسلم.. تو این مدت سرم خیلی باهات گرم بود...ماشالا شما هم که هر روز شیطون تر از دیروز میشی. حالا امیدوارم با مامان همکاری کنی تا بتونم لحظه به لحظه زندگیت رو تو این وبلاگ ثبت کنم.   ...
28 تير 1394
1